یادمه چند سال پیش حدودا 4 سال قبل یکی از افرادی که تازه باهاش آشنا شده بودم
خیلی میخواست باهام راحت باشه , اون موقع خیلی خام تر از الانم بودم بهش چنین اجازه ای رو دادم
اما بعدا متوجه شدم هدفش یه چیز دیگه بوده و بعد از رسیدنش دیگه نیازی نمیدید حتی به دیدنم بیاد
روزها گذشت و اتفاقات این چنینی زیاد افتاد تا من به یه باور برسم که حتی به خودم اعتماد نکنم
شاید خیلی هاتون بگین چه آدم خودخواه و از خودراضی هستم اما خیالتون رو راحت کنم که برام کوچکترین اهمیتی نداره فکرتون , فقط میتونم بگم میخوام 5 سال جوونی از بین رفتم و از نو بسازم .
5 سال رو لحظه لحظه شو یادمه که چجوری گذشته , پس برای ساختن دنیام اول خودم و میسازم
برچسب:
نویسنده: زهرا نعمتی