بعضی وقتا کنترل کردن احساس باعث میشه تا تبدیل به یه انسان دیگه بشی که خوب و بد بودنش بسته به خودته , یعنی به نظر من خوب و بد نسبیه توی همچین موقعیتی , شاید یکی از کاری که انجام میده خوشحال باشه و احساس رضایت کنه ولی یه نفر دیگه اگر همین کار رو انجام بده طبق شرایط و احساسات درونی خودش دقیقا حسی برعکس داشته باشه .
دقیقا حس گندی دارم نه خوشحالم نه ناراحت ؛ چیزی برای خوشحالی نمیبینم و همینطور چیزی هم برای ناراحتی نمیبینم به این وضعیت چی میگن؟خب منم نمیدونم.
البته اینجورم نیست که کلا احساس گندی باشه , برای همه هم شادی هست هم غم کسی نیست بگه من همیشه شاد زندگی کردم و هیچ موقع اشک نریختم و هیچوقت از ته دل نخندیدم و یا بعکسش حالا برای یکی کفه های ترازو سمت یکی از این دوتا سنگینی میکنه و میتونه برای یکی خوشحال کننده باشه و برای یکی ناراحت کننده.
منم مستثنا نبودم و یه وقتایی بوده که خیلی خندیدم , خیلی خوشحال بودم , لحظاتی بوده که فکر میکردم هیچکس مثه من شاد نیست حتی و دقیقا لحظاتی روهم با این حس گذروندم که اشک ریختم , بغض کردم و فکر میکردم دیگه کسی بدتر از حال من نیست ؛ حالا که توی مسیر زندگی راه رفتم و از یه نقطه دیگه دارم به اون وقتا فکر میکنم میبینم در هر دو صورت داشتم اشتباه میکردم , همیشه یه آدم خوشحال تر از من وجود داره همینطور همیشه یه آدم ناراحت تر از من !
حالا اینکه چرا به این نتیجه رسیدم و نمیشه به این سادگیا گفت , خلاصه کنیم همه چیو از دیدگاهی که من دارم میبینم همه چی بر میگرده به ظرفیت ها ؛ اینکه چقدر شما ظرفیت اون لحظه رو دارید .
دیدید یه سری آدم با یه حرف آمپرشون میره بالا و یسری با کلی حرفم آمپرشون نرماله خب این میشه ظرفیت , ولی دلیل نمیشه که اونیکه ظرفیت بیشتری داره ناراحت نمیشه و یا دلش نمیگیره یا نمیدونم به این سادگیا نمیشه خندوندش , نه این دلیل هم رد میشه بنظرم , چون هم میتونه درست باشه و هم میتنه نادرست باشه , مثل میتونه ای که من نوشتم میتنه :| واقعا چرا نمیخوام برگردم و تصحیحش کنم نمیدونم و برای جبرانش این همه متن نوشتم؟؟؟دقیقا میخواستم بگم اشتباهات زندگی اینجورین , ما نمیتونیم پاکشون کنیم بخاطر محدودیتی به نام زمان شما لحظه ای رو که از دست دادین دیگه نمیتونین برگردونید فقط میتونید اشتباهاتتون رو توجیه کنید و استدلال و منطق و هرچیزی شبیه و یا نا شبیه به اینا براش تولید کنید .
مثلا من به یکی حرف بد میزنم نمیتونم حرفم و پس بگیرم فقط میتونم با هزار جور عذرخواهی و ببخشید و غلط کردم از دلش در بیارم , یا دیر رسیدم به کلاس نمیتونم اون زمن و دوباره بدست بیارم فقط میتونم توجیه کنم , نمیشه نمازی که قضا شد رو سر وقت خوند , نمیشه روزه ای رو که قضا شده دوباره روزه گرفت و اسمش عوض میشه , شرایطش عوض میشه ؛ همه چیزش عوض میشه فقط برای اینکه توجیه کنیمش .
من نمیتونم گذشتم و پاک کنم فقط میتونم توجیه کنم و یا تغییر بدم خودم رو , این توجیه کردن هم میتونه مثبت باشه و یا منفی حتی تغییرات هم میتونن مثبت باشن و منفی و چقدر ما سر این مثبت و منفی باهم دیگه بد برخورد کردیم , و چقدر همه چیز از این نگاه بی معنی میشه و فکر میکنی خودت رو گم و گور کردی و چقدر بدتر اینکه فکر میکنی همه چیز بی معناست ...!
در نهایت همه چی برمیگرده به خودمون , چراکه اگه یه تغییری میکنی میتونه برای تو مثبت باشه در حالی که همین تغییر با همین شرایط برای یکی دیگه منفی باشه .
سوال که میپرسم جواب میگیرم, جواب که میگیریم سوال بعدی میاد تو ذهنم , جواب که نمیگیرم بازم سوال بعدی میاد تو ذهنم و کل دنیا برام شده سوال.
چرا اینجا؟چرا اینجوری؟برای چی باید؟برای چی نباید؟چی هستیم و چی نیستیم ؟ اصلا ته هر قصه ای چیه؟
من کیم تو کی هستی؟چرا این همه تفاوت؟چرا این همه شباهت؟تضاد و تشابه؟
یکی معنا کنه این چرت و پرتارو
برچسب:
نویسنده: زهرا نعمتی